تبليغاتX
لشگریان عشق

در شهر بی ستاره و البته سرد کوچه دانشگاه سفره خانه ایست گرم و پر فروغ.

آینده سازان با انگیزه های وصف ناپذیری پس از اتمام کلاس های انسان سازشان با شوری

فراوان وارد این سفره خانه میشوند. دختر و پسر  دست در دست هم ما میشوند و در ریه هاشان 

عطر ناب عشق را فرو میبرند.روی تخت های گرم سفره خانه کوچه دانشگاه مینشینند 

و صبورانه انتظار داش امیر تنباکو را میکشند تا قلیانی چاق  کند و برایشان بیآورد.

آنان همگام با خنده های سرخ و صمیمی و داغ ، پک های منظم و پیاپی به نشانه عشق می زنند

گاهی هم دست بر گردن می اندازند و شانه به شانه میشوند.

و گاهی هم برای رفع خستگی درازی می کشند.اما در این بین آنان که سوز و گداز عشقشان 

همچون آتشفشانی گداخته فوران کرده روی تخت های دو نفره و دنج مستقر هستند.

آنان همان هایی هستند که دیدنی عشق میفروشند در پس پرده شیشه ای آن هم با نازلترین قیمت.

گاه خنده های آتشین و گاه سکوت های پر معنی چاشنی عشق فروشیشان میشود.

اگر کمی هم صبر کنی پس از مدتی  ناگاه میبینی که 

مقنعه های حیا همگام با هم به آنتراک می روند و شور را وصف ناپذیرتر میکنند.

عجب اکسیری دارد عشق!

 اگر خوب بگردی در این بین شاید پیدا کنی برادران و خواهرانی را هم که تا پیش از 

ورود به دانشگاه چنین مکان داغی را تجربه نکرده بودند اما خب جاذبه های ناب 

تحصیل چنین تجربه ای را هم نصیبشان کرد.

خلاصه این سفره خانه کوچه دانشگاه آبستن جوشش ها و خروش های بسیاری است.

به لطف وجود این سفره خانه است که چراغ های شبانه شهر دانشگاه روشن میشود.

و از درون این سفره خانه است که پرده های عفت و حیا با نام پر زرق و برق عشق دریده میشوند.

اینجا برای پدران و مادران آینده ما نقطه شروع تکامل و بالندگی است.

اینجا برای فرزندان آینده ما پشتوانه حرکت و خروش است.

 

اینجا غیرت معنای جدیدی پیدا کرده است.


پ ن 1 :                                                                                                               

 امیرالمومنین (ع) : مردمی هستند که شیطان را تکیه گاه شئون زندگی خود قرار دادند و شیطان هم آنان را در پلیدی و فریبندگی شرکای خود نمود.این موجود پلید در درون سینه های آنان تخم گذارد و جوجه درآورد و حرکت کرد و به تدریج در آغوش آنان نشست.(نهج البلاغه/خطبه 7)

پ ن 2 :                                                                                                                            

امیرالمومنین (ع) : و شما را از دنیا برحذر میدارم ،زیرا این دنیا شایسته استقرار برای سکونت نیست و خانه ای نیست که بتوان امید عامل حیات (همیشگی) به آن بست.آراسته با نمود های فریبایش و فریبنده با آرایش بی اساسش. سرایی است موهون و محقر نزد پروردگارش.پس حلالش با حرامش و خیرش با شر و زندگی اش با مرگ و شیرینیش با تلخیش درآمیخته است.(نهج البلاغه/خطبه 113)

پ ن 3 :                                                                                                               

 امیرالمومنین (ع) :

من در شگفتم از کسی که توانایی توبه و استغفار را دارد با این حال مایوس میشود!

+ تاریخ چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 ساعت 0 نویسنده پسر انسان |



مدت هاست میشنوم صداهایی ضعیف و گوش خراش را از درون حنجره های  ناپاک اطرافم

مدت هاست میبینم صورت هایی منافق گونه را

که اگرچه به مانند ما نقش ریش دارند  اما تیشه شان 

اگرچه بی جان بر پیکره پاک پاک خوبان عالم نقش میبندد 

مدت هاست میبینم که تاب های ناتوانی با صدای بی جان یکصدا می کوبند بر عباسی هایی

که از سر عشق لب به سخن گشوده اند و شهد شیرین ولایت را نوشیده اند.

مدت هاست که حسن عباسی ها ناجوانمردانه سیلی می خورند پر درد .

این رسم زمانه است که باید در عوض حق گویی سیلی بخوری

 و خانه نشین شوی آن هم علی وار.

و این روز ها انگار اخلاص با گرایش بصیرت کمیاب ترین است در بازار انسانیت مان!

اگر گوش تیز کنی میشنوی  صدای  خروش  گونه پر ریش ها که

 روز ها فریاد ایستادگی با ولایت سر میدهند 

و شب ها زیر لب زمزمه می کنند فریاد برائت از ولایت را .

و اما با تمام کینه ها و نفاق ها امروز حسن عباسی ها به مانند دیروز پابرجا هستند

با نیروی ناب ایمانشان ، حتی اگر تو یک عدد گونه پر ریش منافق 

 سیلی بر صورت پاکشان بزنی

زبان و دهان حق گوی حسن عباسی ها پیمان ابدی با مهدی فاطمه بسته اند

پس تا دلت می خواهد بکوب مشت بی جانت را بر دهان حق گوی مردان خدا


پس حسن عباسی دوستت داریم.



پ ن 1 : دکتر حسن عباسی :

 حبابی به نام احمدی نژاد  ترکید آن هم زمانی که یازده روز خانه نشینی کرد...


پ ن 2 : دکتر حسن عباسی :

مگر ما مرده باشیم که آن ها بتوانند قمار سازمان یافته و ربای سازمان یافته را با تصویر پر زرق و برق 

تئوری های علمی به خورد مردم دهند و جامعه را در چنبره اختاپوسی بانک و بورس مهار کنند.


پ ن 3 : دکتر حسن عباسی

صبح تا شب میگن این انقلاب صدرایی شروع شد . اما با نگاه مکتب فریدمنی در دولت و نگاه

 کینزی در مجمع تشخیص مصلحت داره جلو میره.....

اگر پذیرفتید این انقلاب صدرایی است امروز باید در تک تک سیستم ها جریان صدرایی پاسخگو نظام باشه

+ تاریخ پنجشنبه 7 اردیبهشت1391 ساعت 0 نویسنده پسر انسان |

 

 

قسم به هجده نقطه کوثر ، زهرا غریبانه رفت

قسم به آب مهریه مادر ، زهرا غریبانه رفت

قسم به آسمان ، همان بنای رفیع بی مانند که بودنش را مدیون زهراست

سیلی حق مادر نبود ، صورت زهرا جای سیلی نبود

قسم به زمین ، همان سنگ فرش بی مانند خداوند که بودنش را مدیون زهراست

پهلوی مادر حقش خرد شدن نبود ، توانش در سوخته نبود

قسم به مصطفی(ص) ، همان بی مانند ترین مخلوق خدا که بودنش را مدیون زهراست

مسمار حق مادر نبود ، سینه زهرا جای مسمار نبود

قسم به حیدر (ع) ، همان تک امیر جهانیان که بودنش را مدیون زهراست

دفن شبانه حق زهرا نبود ، قبر بی نشان جای زهرا نبود

و اینک حیدر ماند و یک کوه از غصه آن هم از جنس نا مسلمانی

و اینک حیدر ماند و یک دریا دلتنگی و چه سخت لحظه های پر التهاب جدایی

و من

اینجاست که فزت و رب الکعبه  را می فهمم!

+ تاریخ پنجشنبه 24 فروردین1391 ساعت 0 نویسنده پسر انسان
 

خوش به سعادتمان که از روی ایمان قلم به دست گرفته ایم و نگاشته ایم لحظه های ناب انتظار را

و چه سعادتی بیشتر از منتظر بودن و بودن و ایستادن؟!

در فضای سیال مجازی هستیم قلم زن و شور آفرین تا که زنده و جاوید بماند حس ناب مهدوی

اینجا دخترانش و پسران منتظرش فرق ها دارند با همتایان پر فساد فیس بوکیشان

اینجا پسرانش ریش دارند و موهاشان بی داکس است و منظم 

و دخترانش  چادر بر سر دارند و اثری از رژ گونه بر روی صورت هاشان نیست.

اگر در کتاب کناری همین بغل بیخ گوشمان قلم زنان خس و خاشاکش با امید فتنه و دین ستیزی!!

یکدیگر را عزیزم و جوونم و حتی داداشی و آجی جونی صدا میزنند در عوض اینجا برادرانش

به چشم انتظار خواهرهای نامحرم را گلم و عزیزم و عشقم صدا میزنند

اگر در خانه بغلی دخترک فتنه گر!

با افتخار تصویر عریان شیطانی اش را به پسرک از خدا بی خبر نشان می دهد

در اینجا خواهرانی که حتی نمیدانند رژ گونه خوردنی است یا مالیدنی !!!

با افتخار با انگیزه ناب مهدوی عکس ها را در ریل دوستی قرار می دهند اگرچه عریان!

اینجا این باکس ها پر اند از دوستت دارم های شبانه البته با طعم انتظار ناب مهدویت

اینجا پسرک نور پایین ما دخترکانی دارد با عشق و بی معجر

و می تواند تنهایی حاکم در جامعه بیابان زده را دست در دست آن خواهر زیبا رو به

جمعی پر نشاط بدل کند. و در اینجا همه آزادند از برادر حاجی گرفته تا خواهر حاجیه

اینجا اگرچه داکس و تتلو و رژ گونه و شلوار سنگ شور نیست اما عشق هست.

اینجا اگرچه اتو سواری های شبانه و روزانه و خانه های دو نفره نیست اما عشق هست.

اینجا اگرچه مستی و ساقی و شراب و دوستت دارم هایی شراب آلود نیست اما عشق هست.

اینجا همه محرمانی ازلی هستند با حکم ایمان ۲۰۱۲.

همه چیز هست برای تازگی فقط مرد می خواهد که به منتظر پر دردمان بگوید

 

العجل........................


پ ن ۱:

امام علی(ع) : به دختران جوان، سلام نمی کنم که مبادا پاسخ آنها دلم را به لغزش افکند

(الکافی/ جلد۲)

 

پ ن ۲ :

رسول اکرم (ص) :  

هر كس با زن نامحرم شوخى كند، براى هر كلمه اى كه در دنيا با او سخن گفته است

هزار سال او را در دوزخ زندانى میكنند

(ثواب الاعمال / شیخ صدوق/ ص551)

+ تاریخ سه شنبه 15 فروردین1391 ساعت 12 نویسنده پسر انسان |

 

ساعتی بیایید با سی ال اس سواران باشیم همان میزبانان گرم و صمیمی پایتخت

دوستان جمع اند و حوالی شش بعد از ظهر به بعد آماده و نو نوار برای دور دور کردن در

قله های ترقی و  غیرت ، پیمان به دنبال رهام و مهدی میرود برای بودن.

قرارشان به مانند همیشه در قلب پارک پرواز است

نیمای عزیز هم همراه رامین و کیوان ،سوار بر لکسوز ۲۰۱۰ شان آمدند

اتفاقا داریوش هم که مدت زمان زیادی از نبودنش میگذرد آنجاست همراه یارش رضا

" آقا داریوش چرا هر کی بین مرغا وول میخوره سایش سنگین میشه؟"

"بزا نوبت تو هم میشه جوون از این به بعد میام تا سنگر حفظ بشه"

دور دور ها تا شب ادامه دارد.

اولین مسافر را پیمان میزند، یک بوق و یک نگاه و یک ترمز و دو سوار قرمز پوش و ماه رو.

نیما هم بالاخره میزند و دو اتوخور جدید هم که میگویند ... اسمی شهرک است مخ میشود

در این بین هم یکدفعه چشم ها به سامان موتوری می افتد که با موتور کل می اندازد

و هر شب یک قرمز پوش ماه را برای بزم شبانه اش فراهم کرده است

همه اندر کف اویند و او مغرور و سربلند !

نگاه رامین بعد از پیاده کردن اتو خور ها به طرفی جلب شده است

نگار ایستاده و منتظر است ،او همانی لیلی رامین است که با نهایت قدرت قلب رامین را ربوده

میگویند سنگین است و با وقار و به هر کسی پا نمی دهد!!!

در این بین یکباره داریوش ترمزی نرم می زند

و قول معروف است که داریوش در مخ کردن قدرتی بس والا دارد

و نگار را بالاخره با تمام عشوه ها بلند می کند

و میروند و انگار رفتنشان طولانیست

رامین همچنان مات و مبهوت است و به فکر یک تلافی عظیم..........

در این بین کیوان حرف حکیمانه ای نثار رامین میکند

که غمت نباشد یک برگ دستمال کاغذی اوج مصرفش یکبار است

به فکر جعبه دستمال کاغذی باش.........

 

اندر حکایت پایتختمان در هر شب ظلمانی و تاریکش

شور و امید به فردا به سادگیه وسعت نگاه کیوان جریان دارد

 


پ ن : الناس نیام فاذا ماتو انتبهوا.............................................. . . .   .

+ تاریخ سه شنبه 16 اسفند1390 ساعت 23 نویسنده پسر انسان |


 

+ تاریخ چهارشنبه 10 اسفند1390 ساعت 20 نویسنده پسر انسان
 

به درستی بارزترین نشانه تعهد مهمان کردن چلو کباب ناب است برای این مردم غیور

اگرچه برای یک نگاه بیشتر باشد و اگرچه به قیمت ندیدن دستان خالی شان باشد

به درستی بارزترین نشانه تعهد و البته ولایتمداری سیلی زدن با سخنانی بس کوبنده به صورت

اسرائیل و در عین حال با همان زبان و سخنان کوبنده کوبیدن ولایت فقیه است!

به درستی بارزترین نشانه یک متعهد تام تعظیم های بعضا تا نوک شست پاست به مردم غیور

و خندیدن های بعد از آن به ریش های سفید و دست های پینه بسته شان

به درستی نشانه تعهد سیلی زدن به صورت یک جانباز زجر دیده است

آن هم در صحن علنی مجلس و فریاد بر آوردن  ما هم هستیم!

به درستی بارزترین نشانه  تعهد جور کرن وام های آنچنانی است

اگرچه باشد صمیمانه برای پسر عموی  عزیزتر از جان و یا همکلاسی شفیق و با وفا

به درستی نشانه یک نماینده تام و کامل تخریب چهره ولایتمداران حقیقی است

 با ژستی کاملا ولایتمدارانه و نیز دکمه های تا بالا بسته پیراهن

به درستی نشانه بارز دردمندی سر زدن دو هفته مانده به آغاز انتخابات به روستاهای پر فقیر

و دادن وعده های پر زرق و برق است

به درستی نشانه ولایتمداری سکوت است در برابر عهد شکنی و فتنه های پی در پی

و گفتن مداوم دو کلمه  زیبای ... وحدت و رافت اسلامی... است

 

پس درود بر وکیلان بسیار ما که زیبا تفسیر کردند معنای تعهد و ولایتمداری را


بی ربط نوشت:

بنا به دلایل زیر :

۱.....

۲.....

۳ همینجوری شاید.

تا اطلاع بعدی شدم:

 پــسر انسان

+ تاریخ یکشنبه 30 بهمن1390 ساعت 15 نویسنده پسر انسان |

 

می خواستی نری!

مگه من گفتم بری؟ اصلا برای چی رفتی؟؟؟!

عقایدت؟ باور هات؟ حالا ربطش به من و ماها چیه؟؟؟!

بعد از سی سه سال هی دم از تو میزنند

جنگی که من ها باید هزینه اش رو پرداخت کنیم!!!

پسرت بی پدر شد؟! ربطش به من؟؟؟!

دخترت مهر و نوازش پدرانه رو تو دلش حبس کرد؟ ربطش به من؟؟؟!

تو رفتی و ندیدی پسرت رو تو صندلی های رزرو شده دانشگاه؟؟؟!

والا پسر من باید یک سال بیشتر حتی!!! بخونه و از تفریحش بزنه تا شاید قبول شه!

پسرت چرا سربازی نمیره؟؟

این عدالته پسر نازنین من ۱۸ ماه همچین فشاری رو تحمل کنه ؟؟

فقط به خاطر اینکه تو رفتی؟؟؟!

والا سر در هر کوچه ای نامت برجسته است و درخشان!!! چرا اسم من نیست؟!

حالا تو رو کم داشتیم رفقات و همقطارانت رو چه کنیم؟؟؟

بهترین بیمارستان میگن در اختیارشونه راحت و آسوده!

توی این گرونی زمین بهترین جای بهشت زهرا نصیبشونه!!!

دیگه چی می خوان والا!!!

حالا بماند مجوز ورود تو محدوده طرح ترافیک که عادی شده واسشون!

ببینم این رفقات تا حالا شده سرشون جلو همسرشون پایین باشه

که نتونند به خاطر گرونی سرویس طلای مد نظر خانومشونو بخرن؟؟؟

تا حالا شده سرشون پایین باشه جلو فرزند دلبندشون که به خاطر گرونی

نتونسته باشن اون جنیسیس خوشگلو واسه بچه شون بخرن؟؟؟!

اصلا این گرونی ها عاملش تو بودی که رفتی ، رفیقات که هستند  و  آروم رو  تخت خوابیدن !

نه نمیفهمی من چی میگم بی خیال

 

از بهشت من تا بهشت تو فاصله خیلی زیاده

 

+ تاریخ جمعه 21 بهمن1390 ساعت 17 نویسنده پسر انسان |

 

هر گاه احساس سردی در ما پدیدار گشت  ناخودآگاه یک لایه لباس بیشتر به تن کردیم

و بعد یک فنجان چای داغ نوش جان ....

 و هر وقت زیر سرما ، برفی و یا  بارانی بارید

 برای  خیس نشدن چتری گرفتیم و به زیرش پناه بردیم

همه اینها به خاطر رسیدن به گرمی است. یافتن ملجا گرم .

و چقدر عجیب است که سرما را در میان خود کنار خود میبینیم و نیافتیم ملجائی ،فنجان چایی.

اما خدا خیرشان دهد جوانان را ایده هاشان بزرگ است و فکرشان روشن.

اگرچه آن رشید مردان که آینده سازان هستند هر هفته چندین بار احساس سردی میکنند

اما رود امید در دلشان همچنان خروشان در جریان است

 به انتظار شب هستند تا برسد زمان پناه بردن به پناه گاه های گرم

عمیق به برخی خانه های اطرافت نگاه کنی میبینی حرارت و داغی را!

آن محجوب دختران یا زنان! که بسترسازان آیندگان هستند

 در سردترین شب های سرد زمستان

 دست در دست رشید مردان دو به دو پای به خانه های پر حرارت می گزارند

آنان حالا گرمند و داغ و جوششان فراوان و عشقشان مضاعف

 دی جی های مجرب و کاربلد ثانیه به ثانیه گرمی را زیاد میکنند

ساقی های خوش مرام هم که دیگر هیچ با آن ابکی های چشم نواز و قرص های عرشی

آنقدر سرمازده ها را گرم میکنند که احساس داغی آن ها تا چندین روز باقی است

هر از گاهی یک رشید مرد و محجوب بانو از شدت گرمی جوشش عشقشان گل میکند

 و پای به اتاق مجاور میگزارند و ............... خلاصه بی غم و با عشق چنان پای می کوبند که

انگار نامه عملشان را در آخرت به دست راستشان داده اند

محبوب و محبوبه کنار هم و دست در دست هم

اگرچه هفته آینده دیگر نسبتی با هم ندارند و محبوبه و محبوب های جدید.......

و درود بر مادران و پدران دلسوز اینان که نیمه  شب پذیرای آنان هستند

و پیروزمندانه به استقبالشان میروند به مانند استقبال از فاتحان نبردی سهمگین

 

و این چتر همچنان داغ است

+ تاریخ پنجشنبه 6 بهمن1390 ساعت 0 نویسنده پسر انسان |

 

شرمنده ام ای محمد ای رحمت واسعه خدا

شرمنده ام......................................

زخم هایت هم که کم نیستند ............... ای خدا!

چه بگویم و چه نالم از عمری که با خون دل سر شد!

از آن کج فهمی ها و غصه هایت؟ یا نا اهلی و ناجوانمردی های پیروانت؟

می دانم تنها دل خوشی ات حیدر بود و حیدر بود و حیدر بود

چه بگویم از آن حرام زادگان ... از آن غصه های ریشه دار........

حقت نبود ای محمد خطابت کند .... هذیان میگوید

حقت نبود آن همه درد و رنج که آن بوزینه صفتان بر دلت گذاشتند

دیدی چگونه یک زنازاده امتت را تکه تکه کرد؟

چگونه دخترت همان پاره تنت را نیلی کرد؟

چگونه ولیت را خانه نشین کرد؟

به کدامین غصه ات میتوان خون نگریست؟

اما ای محمد من هم شرمنده ام!

از آن همه تیر و زخم که به سویت نشانه گرفته ام

و این منم همان غصه های مداوم..........................

این منم همان ..................................................

اما چه کنم سرورم؟

چه بگویم از این همه رو سیاهی و بد عهدی؟

و امان از درد های بی پایانت ............................

رویم سیاه اما با همه ی ننگ و بد نامی ام

 

امیدوارم به رحمتت ای رحمت واسعه خدا

 

+ تاریخ یکشنبه 25 دی1390 ساعت 0 نویسنده پسر انسان |

 

برای ورود باید مجنون بود

صورتت خراشیده هست؟

سینه زن هستی؟

پس بسم الله............

وضو بگیرید و وارد شوید با یک واحسینا...............

مجنونان

تاخیر حتی یک ثانیه برابر است با حذف شدن

مجنونان

لباس فرمتان فقط مشکی است

اولین فصل این کلاس تشنگی است

جوهرتان اشک است نیازی به خودکار نیست

راستی کتاب.......................قصه عاشقی زینب

سوال نکنید هیچ جای کتاب حذف نیست

امتحان میان ترمتان تا آخر فصل عاشوراست

راستی داشت یادم میرفت هر چهل فصل اسیری زینب را بخوانید که نمره بیار است

 

در پایان بگویم آرام تر از جوهرتان مایه بگذارید

 

دل مهدی خون است و چشمانش هر روز گریان

 

بیش از این آزارش ندهید

+ تاریخ یکشنبه 18 دی1390 ساعت 23 نویسنده پسر انسان

شاید بهتر میشد هستی 4 ساله را به جای سیلی زدن مهربانانه نگاه کرد و گفت

عزیزم دستت میسوزه ... گاز خطرناکه


شاید بهتر میشد امیر 6 ساله را به جای سیلی زدن مهربانانه نگاه کرد و گفت

عزیزم خانه جای توپ بازی نیست ... 


شاید بهتر میشد هستی 9 ساله را به جای فریاد زدن با یک گل سر زیبا کنار سجاده اش

او را مست نماز کرد و شیرینی عبادت را به او چشاند


شاید بهتر میشد اگر امیر 10 ساله را به جای کتک زدن برای آن نمره 14/5

خوب دید و تشویقش کرد برای ساخت آن کار دستی


شاید بهتر میشد هستی 12 ساله را به جای زندانی کردن در خانه و تحمیل اجباری چادر 

مهربانانه با او سخن گفت و  معنی حیا را برایش خوب تفسیر کرد 

و به جای سیلی زدن  صورت همچون ماهش  را بوسید 


شاید بهتر میشد امیر 15 ساله را به جای سیاه کردن با کمر بند 

مهربانانه برد به پارک چهار راه پایینی و با او در مورد خطر رفاقت با شاهین سخن گفت


شاید بهتر میشد هستی 17 ساله را به جای سرخ کردن گونه اش

به یک پیاده روی زیبا زیر بارش عاشقانه باران دعوت کرد و حین خوردن ذرت مکزیکی

به او گفت هستی پاکم زیبا یی ات را چون مرواریدی در صدف حفظ کن


شاید بهتر میشد  امیر 18 ساله را به جای تحمیل زوری رشته پزشکی او را آزاد گذاشت 

و مهربانانه فقط راهنماییش کرد و اختیارش را به رسمیت شناخت


شاید بهتر میشد هستی 22 ساله را به جای تحمیل زوری  محراب برای زوجیت

نظرش را پرسید و راه خوشبختیش را گوشزد کرد و به انتخابش همان کامران بی طرفانه فکر کرد

و باز هم راه خوشبختیش را به او نشان داد البته مهربانانه..................


و شاید و شاید اگر میشد حالا بهتر بود


پ ن :خطاب من در این پست به سمت خانواده های محترم مذهبی نیست

بلکه آن خانواده هایی است که درک درستی از مذهب ندارند و شاید مذهب وسیله ای برای اهدافشان

باشد و شاید در فقر فرهنگی به سر می برند

و قطعا که خانواده های ولایت مدار و مسلمان برترین الگو برای تمام اقشار جامعه  هستند

+ تاریخ چهارشنبه 7 دی1390 ساعت 11 نویسنده پسر انسان |

 

داستانک (۲)

نگاه ها خبر از عشق می دادند.حتی گذر ابر ها هم بهانه ای بود تا شایان

به سراغ سایه برود و نظرش را بپرسد!

و البته قلب لرزان سایه هم چنین انتظاری را میکشید.

اینجا دیگر کافه نبود بلکه زمین کاشت و برداشت عشق بود.

سه روز مداومت برای حضور آن هم اتفاقی همزمان!!!کافی بود تا ابراز عشق زبانی شود

شایان شماره می دهد و سایه در کنار دوستانش با غرور تمام آنرا میگیرد

 

روز های تقویم انگار برایشان زودتر می گذشت! انگار نه انگار ۲۰ آذر بود دو ماه پیش!

حالا دیگر دست ها ما شده اند و انگشتان ۲۰تایی!

ثانیه به ثانیه کنار هم و آرامش وصف ناپذیر

سخنان سایه مانند باران عشق بود برای شایان و او فقط سکوت هنگام بارش باران

و بعد از مدتی باید خوب گوش فرا میدادی

 تا صدای بوسه های آتشین زیر بارش زیبای عاشقانه باران را بشنوی...

دیگر این یک بوسه نبود شلیک تیر عشق بود بر قلب عاشق شایان

اکنون دیگر نقطه تمرکز شایان فقط و فقط نام سایه بود و از آفتاب هراس داشت

که نکند غروب و .....................!

قلب او دریاچه  عشق سایه بود که در هر روز به آن عشق میبارید

هر صبح وقتی که با صدای زنگ بیدار می شد ابتدا عکس سایه را که

در خانه امین از او گرفته بود از زیر بالش بر می داشت ، می بوسید و بر روی قلبش....

سرانجام پا بر روی دل گذاشت و گفت آنچه را که باید می گفت

...عزیزم عشقمان تکمیل است همه چیز دارد جز یک سقف تا اگر بارید باران خیس نشویم

سایه ؟ باورش برایش سخت بود!!!!انگار دنیا را یکجا از بین دو لبان سرخ و زیبای شایان

تقدیش کردند ...

... یعنی میشود؟ باورش؟

او قرار این جمعه را گذاشت.............

پسر عاشق پس از جلسات روزانه و شبانه مداوم با پدرش و مادرش که از سر تا پا مخالف بودند

بالاخره اقناع را حاصل کرد! اما چه رضایتی؟

مادر اشک ریزان او را نهیبی زد

...شایان من ، این روز زیبا غروبی غم انگیز در پی دارد...

با تمام مخالفت ها ساختند سقفی را که .....................

حالا نام سایه مانند خورشیدی در سه جلد شایان می درخشید

 

دوری از او برایش بیش از پیش سختر شده بود اما چه باید میکرد

که ماموریتی به وسعت ۱۰ روز آن هم خارج از شهر برایش مهیا شده بود

با تمام احساس وداع گفت. هشت روز و هفت شب دوری و قلبی امیدوار و بی تاب....

اما............

انگار تاس اقبالش باز هم جفت شش آورده بود !

در غروب دل انگیز روز ۸ ماموریت کارش تمام شد

 و به قصد غافلگیری معشوقه با کوله باری از عشق به خانه آمد

درب را باز کرد ،

 اما.....................................

دستانی که تا هشت روز پیش روی قلب عاشقش بود حالا در دستان دیگری است..........

 

و رسید آن غروب غم انگیز...

 

+ تاریخ پنجشنبه 24 آذر1390 ساعت 21 نویسنده پسر انسان |

 

عاشورا قلب تپنده اسلام..... خون جاری حیات ایمان

و چه شور انگیز به سر و سینه می زنند عشاق حسین رگهای اسلام

بزرگان در شب عاشورا برای سلامتی مهدی داغدار صدقه می دهند... سرش سلامت باد.

هوای زمین در صبح عاشورا به بعد انگار جوری دیگر است!

مردم در دسته جات هر یک به نوعی عشق بازی می کنند .... هریک حالی منحصر دارد

رنگ های زیادی در دسته عزای حسین میبینی

یکی گریان ... یکی نالان ... دیگری زنجیر زنان و آن یکی ...

پشت دسته هم زنانی هستند یکی گریان ... یکی نالان ... آن یکی هم ...

اما جالبتر اینکه اگر دقت کنی میبینی آرایشگاه ها شکر خدا در ده روزه محرم که هیچ

 یک هفته  قبلش روزیشان فراخ گشته و تلاششان مضاعف

انواعی از مدل های عجیب و دیدنی....جدیدا روی سر ها گل و داکس دست در دست هم داده اند

و چهره ای جدید را برای روز عزای حسین خلق کرده اند

در پشت آینه ی خانه ها در صبح عاشورا ترافیکی شدید است ...

 رد پنکک و رژ گونه کنار میز آرایش توی چشم میزند عجیب!

نگاه این خواهران و برادران البته متوجه خودشان است دو به دو و کاری با آن

گریه کن  و ناله زن ندارند در کوچه پس کوچه های شهر در ظهر سنگین عاشورا

عشاق  گل به سر  یک به یک  به هم گرا می دهند

با لباسی مشکی........سری خاکی.....صورتی سرخاب کرده

این عاشورا برای این گل به سران حال و هوای دیگری دارد....دست هاشان ما شده اند

خلاصه از خجالت ابا عبدالله در ظهر سنگین بر می آیند

شب اسیری خواهر و بچه ها شب ولنتاینی عاشورایی این گل به سران است

شمع به دست همه کنار خیابان های نا آرام با یکدیگر پیمان بسته اند تا ما شوند

خلاصه سرتان درد نیاید بگویم نمی دانم اینان چه تصویری از حسین دارند ... نمی دانم ...

 

ای بزرگان از این به بعد روز عاشورا هم برای سلامتی مهدی صدقه یادتان نرود.

 

+ تاریخ سه شنبه 15 آذر1390 ساعت 23 نویسنده پسر انسان |

 

 

غم نامه اشک های صبورانه او..............فریاد بغض...................وای مادرم

 

وای مادر.........................اما غم نداشت.........................حسین داشت

 

ضربان قلبش  آرامشش بود...تیک تاک...تیک تاک...عشق حسین...عشق حسین

 

غم نامه اشک های صبورانه او.............فریاد بغض..................وای بابا

 

درد یتیمی.............اما دو بال رحمت.............روی سرش.........حسن.........حسین

 

ضربان قلبش  آرامشش بود...تیک تاک...تیک تاک...عشق حسین...عشق حسین

 

غم نامه اشک های صبورانه او...........فریاد بغض .............وای حسن برادرم

 

یک بال به وسعت آسمان بر سرش............................حسین و حسین و عشق

 

ضربان قلبش   آرامشش بود...تیک تاک...تیک تاک...عشق حسین...عشق حسین

 

آفتاب بی تاب سنگین..............عاشورا...........خاک سرخ............بوی الرحمن

 

ضربان قلبی که تند تند ساز عشق میزد

 

تیک قلبی زیر سم اسبان.........................تاک قلبی روی نیزه

و قلبی پاره پاره....................................سازی تکه تکه

 

خداحافظ عشق....................خدا حافظ عشق

 

+ تاریخ شنبه 5 آذر1390 ساعت 20 نویسنده پسر انسان |

 

جمعه قبل از امتحان......ماندن در یک تعارف و تجربه یک آدینه بچه داری.....

پنج عدد بچه و مسئولیتی به وسعت هشت ساعت.....

آغاز دیدارشان همگام با بازی های متفاوت.....خاله بازی.....باربی بازی و ........

به ناگاه بازی ها متوقف شد و جملگی آمدند پای شبکه وزین کودک.....

من هم نشستم تا نظاره کنم که چه خوراکی این شبکه وزین برای آینده سازان فراهم آورده....

و اما شروع برنامه...............به یکباره خانه بر روی هوا رفت!!!

رقص و دست.......احسنت....سه عمو و کلی بچه شاد....و کلی ترانه که حکایت از طرب دارند و شور....

انگار این برنامه کنسرتی است که چند عدد وله کارتون هم دارد!همین....

خلاصه هر چند بار یکبار خانه بر روی هواست....

سبک های زیادی بود....از اینور آب تا آنور آب و ناخودآگاه با شنیدن این ترانه ها

 دلت می خواست  سلام هایی گرم بر کسانی حواله کنی

سلام بر اندی شاد..........سلام بر کامران و هومن.........سلام بر .....

ظهر و تجدید انرژی با دست پخت اینجانب!...با خوردن نهار انرژی دوباره به آینده سازان بازگشت

این ساعت خوراکشان ماهواره بود که در خانه ما اثری از آن دیده نمیشد

سه تن از آنها بی قرار بودن و نگاه های معنا داری به من میکردند

 اما  دو تای دیگر در مقام دلداری بر آمده و به آنها آدرس برنامه خاله ای را دادند

و شروع برنامه همگام با رقص های جدید.....درود.... اینبار یک خاله ای مهربان آمد

 و رقصاند بچه ها راچه گرم و صمیمی...

راستی یک اشتباهی کردم و تذکری برای نماز دادم که دیدم بهشان برخورد

در اوج تعجب یکی از آنها گفت عمو بابام میگه نماز برای عقب افتاده هاست!...

تو مگه عقب افتاده ای؟

و من و فقط سکوتی بهت آور..........................

اما پیمانه رسانه ملی پر است شکر حق....جای نگرانی نیست.....

اوقات فراغت بچه ها پر میشود

به مجرد اینکه برنامه خاله تمام شد برنامه ای دیگر آمد....یک دختر و یک پسر جوان

چه زیبا و صمیمی روابط آزاد و مدرن یاد آیندگان می دادند و چه دلنشین با هم لبخند میزدند

اگر جایش بود بغل و بوسه هم چاشنی اش میشد....

خلاصه هر چه در توان دارند می گذارند که

آیندگان نشوند افسرده .... نشوند عقب افتاده .... نشوند منفعل ....

 و آینده نیاز به شادی دارد .... به وسعت خنده های گرم این دو دوست

دایی و باقی آمدند و بچه هاشان را تحویل گرفتند صحیح و سالم و تشکری گرم از من کردند

 

 

درود بر یاوران آینده مهدی....

 

درود بر ما که همیشه بیداریم....

 

 

+ تاریخ جمعه 27 آبان1390 ساعت 13 نویسنده پسر انسان |

 

علی جان مبارکت باشد این انتخاب... حقا که برازنده توست.

علی جان تو جان محمد بودی  ... و این جانشینی شایسته توست.

ای جان محمد در آن لحظه که محمد (ص) دستانت را بالا گرفت

 و به عالم و تمام هستی اعلام کرد که ای اهل عالم بشناسید عشق بعد از من را...

تو به چه می اندیشیدی؟

در آن دم که آمدند آن بزدلان و گفتند ای علی حقا که مبارک است این روز و مبارک باد بر تو

تو به چه می اندیشیدی؟

عجب و عجب از این دل دریایی تو...

و چه حالی داشتی تو وقتی دیدی که چه بی شرمانه ...ظالمانه کافرانی ابتر و بزدل

به فکر غصب افتاده اند و شکستند عهدی که زمین کاغذش بود و آسمان مهرش؟

و چه حیرتی بود وقتی که به راحتی یک آب خوردن شکستند و بردند و تکه تکه کردند...

و امان از دل دریایی تو....

چه کسی می دانست در دلت آن دم که زنا زاده ای گفت محمد هزیان می گوید

 چه آتشی به پا گشت؟

غیرتت را شکر...مرامت را شکر که تنها شستی تن عشق را اما...

وای بر این امت کبک سیرت و بوزینه صفت که رهایت کردند...

وای بر فرقه هفت رنگ ...سست پیکر که  پر پر کردند گلبرگ های یاست...

و چه غم نامه ای است قصه غصه دست های بسته تو ای مولا...

و چه غم نامه ای ست قصه غربت تو ای مولا...

و چه زجر نامه ای است فزت و رب الکعبه گفتن تو ای مولا...

و امان و امان از زجر نامه هایت علی جان...

اما این نیز بگذرد...

و  اینک  وقتی که  تنهایی ام را در می یابم در دلم ناگهان ندایی بس شور انگیز

فریاد می کند ...ندایی که خداوند آفریدگار تو آن را در دلم جای داده و فریادش کرده!

...و گوش کن چه زیبا فریاد می کند...خوب گوش کن و فریاد کن از عمق جانت :

 

لا امیر المومنین الا علی...

 

+ تاریخ جمعه 20 آبان1390 ساعت 17 نویسنده پسر انسان |

 

گاهی پیش می آید که غمگینی و افسرده......از دنیا و دنیائیان خسته....

پس یا علی بگو و دلت را راهی کن در شهر ...تک و تنها.....به کجا؟....تماشای دو ساعت فیلم.

آرامت می کند......برای مثال برو به سینما اریکه!

وارد مجتمع که می شوی فقط سعی کن تعجب نکنی!

آهنگ ها را شنیدی تعجب نکن...توجه نکن...

آدم ها را دیدی تعجب نکن...توجه نکن ...یک راست برو به طبقه دوم...

سمت گیشه.... روی شیشه اسامی فیلم ها را زده....دنبال چه هستی؟؟!

معطل نکن....دنبال فیلم دلخواهت...ژانر مد نظرت نباش که نیست!...یکی را انتخاب کن.

سخت نگیر ... .

برو به سالن انتظار....دیدی خواهران و برادران را دست در دست هم تعجب نکن...توجه نکن.

کنارت اگر دختری تازه جوان دیدی سر روی شانه پسرک گذاشته تعجب نکن...توجه نکن.

صبر کن تا خواهر دعوت کند برای دیدن فیلم..... خب حالا برو به سالن.

صندلی ات را پیدا کن....و دوباره اگر همان دختر و پسر کنارت نشستند

و صدای زنگ موبایل دخترک به صدا در آمد

و فهمیدی مادرش است و او گفت با زهرا آمده ام به سینما بازهم تعجب نکن...توجه نکن.

بنشین و فقط و فقط نظاره کن فیلم را.

اگر دیدی دو عاشق پیشه در فیلم را که با تو بیگانه اند....فکرشان...منششان...

باز هم تعجب نکن...توجه نکن.

اگر دیدی چه زیبا ابتذال چیره است در فیلم عشق بازان

و مردمی که هستند تایید کنان و ناظراند تشویق کنان... باز هم تعجب نکن...توجه نکن.

اگر در حین تماشای فیلم صدای بوسه های آتشین البته آرام به گوشت رسید ...

باز هم تعجب نکن ...توجه نکن...سعی کن با آرامش پفکت را بخوری و سخت نگیری.

و اگر در آخر دیدی اعتقاداتت ...باورهایت به زیر علامت سوالی بزرگ رفته

و اتفاقا صدای تشویق گوشت را کر کرد باز هم تعجب نکن....توجه نکن.

به خانه ات باز گرد....بنشین و پفکت را بخور

 

و آرام و البته آسوده پاکدل منتظر مهدی باش.

 

+ تاریخ پنجشنبه 12 آبان1390 ساعت 21 نویسنده پسر انسان |