داستانک (۲)
نگاه ها خبر از عشق می دادند.حتی گذر ابر ها هم بهانه ای بود تا شایان
به سراغ سایه برود و نظرش را بپرسد!
و البته قلب لرزان سایه هم چنین انتظاری را میکشید.
اینجا دیگر کافه نبود بلکه زمین کاشت و برداشت عشق بود.
سه روز مداومت برای حضور آن هم اتفاقی همزمان!!!کافی بود تا ابراز عشق زبانی شود
شایان شماره می دهد و سایه در کنار دوستانش با غرور تمام آنرا میگیرد
روز های تقویم انگار برایشان زودتر می گذشت! انگار نه انگار ۲۰ آذر بود دو ماه پیش!
حالا دیگر دست ها ما شده اند و انگشتان ۲۰تایی!
ثانیه به ثانیه کنار هم و آرامش وصف ناپذیر
سخنان سایه مانند باران عشق بود برای شایان و او فقط سکوت هنگام بارش باران
و بعد از مدتی باید خوب گوش فرا میدادی
تا صدای بوسه های آتشین زیر بارش زیبای عاشقانه باران را بشنوی...
دیگر این یک بوسه نبود شلیک تیر عشق بود بر قلب عاشق شایان
اکنون دیگر نقطه تمرکز شایان فقط و فقط نام سایه بود و از آفتاب هراس داشت
که نکند غروب و .....................!
قلب او دریاچه عشق سایه بود که در هر روز به آن عشق میبارید
هر صبح وقتی که با صدای زنگ بیدار می شد ابتدا عکس سایه را که
در خانه امین از او گرفته بود از زیر بالش بر می داشت ، می بوسید و بر روی قلبش....
سرانجام پا بر روی دل گذاشت و گفت آنچه را که باید می گفت
...عزیزم عشقمان تکمیل است همه چیز دارد جز یک سقف تا اگر بارید باران خیس نشویم
سایه ؟ باورش برایش سخت بود!!!!انگار دنیا را یکجا از بین دو لبان سرخ و زیبای شایان
تقدیش کردند ...
... یعنی میشود؟ باورش؟
او قرار این جمعه را گذاشت.............
پسر عاشق پس از جلسات روزانه و شبانه مداوم با پدرش و مادرش که از سر تا پا مخالف بودند
بالاخره اقناع را حاصل کرد! اما چه رضایتی؟
مادر اشک ریزان او را نهیبی زد
...شایان من ، این روز زیبا غروبی غم انگیز در پی دارد...
با تمام مخالفت ها ساختند سقفی را که .....................
حالا نام سایه مانند خورشیدی در سه جلد شایان می درخشید
دوری از او برایش بیش از پیش سختر شده بود اما چه باید میکرد
که ماموریتی به وسعت ۱۰ روز آن هم خارج از شهر برایش مهیا شده بود
با تمام احساس وداع گفت. هشت روز و هفت شب دوری و قلبی امیدوار و بی تاب....
اما............
انگار تاس اقبالش باز هم جفت شش آورده بود !
در غروب دل انگیز روز ۸ ماموریت کارش تمام شد
و به قصد غافلگیری معشوقه با کوله باری از عشق به خانه آمد
درب را باز کرد ،
اما.....................................
دستانی که تا هشت روز پیش روی قلب عاشقش بود حالا در دستان دیگری است..........
و رسید آن غروب غم انگیز...